آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

28 ماهگی

1394/11/15 15:23
نویسنده : مامان مهر
404 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازنینم بی تکرار من  نفس من  آنیل 

دخترم 28 ماهگی مبارک.

 

الان که برات می نویسم چشمام بارونیه و دستهام میلرزه.

من خیلی دوستت دارم. نمی خوام خم به ابروت بیاد. اما از غصه دارم میمیرم. 

28 ماهه شدی اما حرف نمیزنی. دیگه بابا و مامان هم نمیگی. آب نمی گی....

غذا خوردن که ...هیچی. دلم می خواد بمیرم گاهی.... 2 ساله هر روز به این امیدم که

انشالا امروز آنیل با اشتیاق سر میز صبحانه نهار یا شام میشینه....

از دکتر رفتن و نتیجه نگرفتن خسته شدم.... هی آزمایش هی بررسی ....

بدتر از همه سرزنش و توصیه  شنیدن ... منیکه با عشق دو ساله تمام زندگیم شده تو

خوب بخوری حرف بزنی . رشدت خوب باشه..... ام نتیجه صفر!!!!

به زور اون همه ویتامین و پودر تقویتی یه ذره وزن میگیری....

 میبریمت رستوران فقط سیب زمینی اونم چند تا می خوری. غیر فست فود به شرط موبایل یه

 چند قاشق....

 

روزها و ساعت ها باهات حرف زدیم و میزنیم. کتاب و شعر و قصه و ....

دریغ از یه کلمه گفتن شما... انقد باهوشی که کتاب رو یا شعر صفحه رو اشتباه 

بخونیم متوجه میشیو میفمونی که ما در اشتباهیم اما...

کتاب رو برمیداری برا خودت حتی برا آراد به زبون خودت می خونی. اما هیچ کلمه مفهومی 

تو حرفات نیست....

خدایا من چیکار کنم؟؟

مدتهاست غذا نمی خوری که. وقتی حواست به برنامه تلویزیونیه بی انگیزه قورت میدی!!!!

غذای جامد حتی پلو شفته هم بدم نمی جویی!!! فقط حلیمی می خوری. 

اما عجیبه هویج رو و گردو رو راحت می جویی!! یا مغز بادوم!!!

 

حسرت به دل موندم بدو بدو بیای و خوردنی بخوای! جز آب!!

من و بابا خیلی نگرانتیم. دیشب رفتیم پیش دکتر حکیم شوشتری. فوق تخصص روان اطفال

چون پزشکی جواب گو نشد که چرا سالمی و کلا بی اشتها! گفتیم شاید لج می کنی نمی خوری.

نظرشون این بود که می تونیم از گفتار درمانی کمک بگیریم زودتر را بیفتی  و شرطی غذا خوردنت

حذف شه. چی بگم والا.... من و بابا و آنا فک برامون نمونده بس که تلاش کردیم زبون باز کنی!!!

آنیل کمکم کن دخترم. تو جون منی و من دارم نابود میشم. نگو ضعیفی... که هر مادری ضعف داره برا

سلامتی بچش. من درموندم چون نه چیزیت هست نه عادی غذا میخوری و نه حرف میزنی.

بعضی اقوام میگن شورشو در آوردیم. داریم بی روغن برات سرخ می کنیم!!!!!

نمی دونم والا چی درسته چی غلط. راهی نمونده غذایی نمونده روشی نمونده تست کنیم و شما

با لذت بیای سر غذا... الان بیشتر کتاب شعراتو همه حفظ شدیم مادر بزرگ ها و دایی و ...

اما تو یه کلمه نمیگی.

البته ناشکری نکنم خدایا... تازگیها گربه میبینی می گی پیشی و نینی هم ببینی می گی نینی. همین...

و تنها چیزی که خطابش می کنی داداش کوچولوت آراد هست که بهش می گی آک...

می دونم  " ر " حرفی هست که دیرتر یادگرفته میشه.

برخی پزشکا می گن تا 3 سال نباید نگران باشیم. اما صبوری سخته دخترم. من و بابا عاشقتیم

خدای نکرده نمی خواییم  دیر بشه. اگر تلاشهای ما جواب نداده کمک میگیریم.

مثل همیشه توکل میکنیم به خدای بزرگ و مهربون 

راستی برات مسواک بزرگ تر خریدم با خمیر دندون و خودت مسواک میزنی البته نه درست!!!

متاسفانه هر چی یادت میدم تف نمی کنی بعدش...

       

                                                                      

از اتفاقات این ماه این بود که آنا که خونش تبریز فروش نرفت و برا یکسال از طبقات پایین خونمون یه واحد

اجاره کرد  تا هم پیش ما و نزدیکمون باشه هم راحتی و مستقل باشه برا خودش.

شما حسابی خوشت اومده. بیدار که میشی طبق همیشه یه گاز به نونت میزنی میری دم در

وایمیسی که بری پایین. از آنا ممنونیم که کمکون میکنه این روزهامون آسون تر بگذره. شما و آراد

مثل دوقلو میمونین و گاهی تنهایی سخت می گذره بهم.

دختر نازنینم برات که نوشتم آروم شدم. بدون هیچی تو دنیا از عشق من و بابا به تو کم نمی کنه.

خدایا بازم هزاران شکر بابت همه چی

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)